Login now

Not your profile? Login and get free access to your reports and analysis.

Tags

Sign in

No tag added here yet.
You can login on CircleCount to add some tags here.

Are you missing a tag in the list of available tags? You can suggest new tags here.

Login now

Do you want to see a more detailed chart? Check your settings and define your favorite chart type.

Or click here to get the detailed chart only once.

Aryan Fella has been shared in 3 public circles

AuthorFollowersDateUsers in CircleCommentsReshares+1Links
Andreas Schou2,568Apparently thanks to my inclusion in +Mike Shaw's shared circle, my follower count seems to have increased precipitously today. When that happens, it seems like the thing to do is an introductions thread. Let me start by explaining precisely what you've added: My feed is fairly wide-ranging. While I'm interested in horserace politics, I normally don't have a lot to say about it. You're likely to hear more about policy, which is the majority of what you'll get, plus some science, some economics, some law, some history, and some large block quotes from late 18th-century documents. Ideologically, I'm a pragmatic left-libertarian. If that's sort of the stuff you'd like, this post contains a second circle with more of the same.I'm also read by a lot of people who disagree with me, some of whom I've included in this small but active circle. Some I disagree with a little bit, and some vituperatively. don't have anyone in my comments whom I'd consider a troll. Two tips: (a) if I do end up with a troll, don't feed him, and (b) if you think someone's not writing something in good faith, practice bad-faith good-faith. When you post, pretend you're responding to the most reasonable interpretation of the post you just read. If you're up for that, great. Glad to have you. Hi. So, who are you?2012-04-17 15:20:4882204
Andreas Schou1,715Apparently thanks to my inclusion in +Mike Shaw's shared circle, my follower count seems to have increased precipitously. When that happens, it seems like the thing to do is an introductions thread. Let me start by explaining precisely what you've added: My feed is fairly wide-ranging. While I'm interested in horserace politics, I normally don't have a lot to say about it. You're likely to hear more about policy, which is the majority of what you'll get, plus some science, some economics, some law, some history, and some large block quotes from late 18th-century documents. If that's sort of the stuff you'd like, this post contains a second circle with more of the same.I'm also read by a lot of people who disagree with me, some of whom I've included in this small but active circle. Some I disagree with a little bit, and some vituperatively. However, at present, I don't have anyone in my comments whom I'd consider a troll. Two tips: (a) if I do end up with a troll, don't feed him, and (b) if you think someone's not writing something in good faith, practice bad-faith good-faith. Pretend you're responding to the most reasonable interpretation of the post you just read, then post. If you're up for that, great. Glad to have you. Hi. So, who are you?2012-02-23 16:07:2772704
10000 PHOTOGRAPHERS2,447Circle IV includes the followers 1500 - 2000 of the page+10000 Photographers around the World All followers of this group should share it, otherwise they can not be in the next circles!.Members List: http://gpc.fm/l/10photographersand also Group List: http://www.group.as/10000+photographers+around+the+world/If you like the circle please share this post and circle!.The next circle will be published at 2500 followers!If you want to become a member of *Group 10.000 Photographers around the World, please read the rules and comment at the original post of +Robert SKREINER here:https://plus.google.com/u/0/117000139571713536948/posts/54dpNZ93FqV2011-12-29 00:39:335003513353

Activity

Average numbers for the latest posts (max. 50 posts, posted within the last 4 weeks)

1
comments per post
0
reshares per post
30
+1's per post

650
characters per posting

Top posts in the last 50 posts

Most comments: 11

2015-04-22 08:08:10 (11 comments, 0 reshares, 58 +1s)Open 

مشکل ما انسان ها اینه که فکر میکنیم ناپلئونی رو باید با تمام لایه هاش، یکجا بخوریم
در صورتی که اون هم یه آدم مثل پیازِ و باید لایه لایه خورده بشه

Most reshares: 5

2015-04-24 18:21:56 (0 comments, 5 reshares, 63 +1s)Open 

هشت ساله می شوم با تو
مرا ظهر تابستان می بری بازار بزرگ تهران
دستم را ول می کنی

Most plusones: 63

2015-04-24 18:21:56 (0 comments, 5 reshares, 63 +1s)Open 

هشت ساله می شوم با تو
مرا ظهر تابستان می بری بازار بزرگ تهران
دستم را ول می کنی

Latest 50 posts

2015-04-28 19:54:19 (0 comments, 0 reshares, 9 +1s)Open 

يه جوري ميگه "ساقي بدست باش"
انگار هفتيركشه

يه جوري ميگه "ساقي بدست باش"
انگار هفتيركشه___

2015-04-27 17:18:44 (0 comments, 0 reshares, 59 +1s)Open 

تو خونه‌تون به شما یاد ندادن قبل از سوال پرسیدن اول گوگل کنید

تو خونه‌تون به شما یاد ندادن قبل از سوال پرسیدن اول گوگل کنید___

2015-04-27 09:09:06 (0 comments, 0 reshares, 27 +1s)Open 

جان کاست.
نه قسم نمیدهم به جان کاسِت.
یک اتفاقی بود که جان کاست.

جان کاست.
نه قسم نمیدهم به جان کاسِت.
یک اتفاقی بود که جان کاست.___

posted image

2015-04-27 05:15:18 (0 comments, 0 reshares, 21 +1s)Open 

___

2015-04-26 18:49:25 (0 comments, 0 reshares, 49 +1s)Open 

داري چيكار ميكني؟
- دارم باور ميكنم
چيو؟
- اين كه تو وجود خارجي نداري، اينكه من هميشه تنها بودم و خواهم بود، اينكه ديگه دلم نميخواد جوابتو بدم.
من برميگردم، من برميگ...

داري چيكار ميكني؟
- دارم باور ميكنم
چيو؟
- اين كه تو وجود خارجي نداري، اينكه من هميشه تنها بودم و خواهم بود، اينكه ديگه دلم نميخواد جوابتو بدم.
من برميگردم، من برميگ...___

posted image

2015-04-26 07:53:29 (0 comments, 0 reshares, 25 +1s)Open 

کمتر شده مجموعه عکسی به این خوبی دیده باشم

این عکسها را ببینید. حتما ببینید.___کمتر شده مجموعه عکسی به این خوبی دیده باشم

2015-04-26 07:22:00 (1 comments, 0 reshares, 34 +1s)Open 

دیدی دنیا دو روزه وفا نداره؟
دیدی طنابش تخمی بود؟
دیدی دیشبم پریدیم از خواب؟

دیدی دنیا دو روزه وفا نداره؟
دیدی طنابش تخمی بود؟
دیدی دیشبم پریدیم از خواب؟___

2015-04-26 07:18:33 (1 comments, 0 reshares, 45 +1s)Open 

آدمی در هر جمع ، نخست به تطبیق و همخو شدن با دیگران نیاز
دارد . از این رو هرچه جمع بزرگ تر باشد، کسل کننده تر است. هر
کس فقط وقتی که تنهاست می تواند آنگونه که هست باشد .

(آرتور شوپنهاور)

آدمی در هر جمع ، نخست به تطبیق و همخو شدن با دیگران نیاز
دارد . از این رو هرچه جمع بزرگ تر باشد، کسل کننده تر است. هر
کس فقط وقتی که تنهاست می تواند آنگونه که هست باشد .

(آرتور شوپنهاور)___

2015-04-25 19:30:22 (0 comments, 0 reshares, 29 +1s)Open 

تلخ ترين لبخند سال تعلق مي گيرد به
انساني كه براي بيشعور بودن حتي به ديگري نياز داشت

تلخ ترين لبخند سال تعلق مي گيرد به
انساني كه براي بيشعور بودن حتي به ديگري نياز داشت___

2015-04-25 19:23:13 (3 comments, 0 reshares, 27 +1s)Open 

اصلا بياييم بيشعور باشيم
احترام نگذاريم
الان سالها از انقلاب صنعتي ميگذرد
و شايد كمي بيشتر يا كمتر كه انسان فهميده بايد احترام هم بگذارد
حالا نكنيم
بيشعور باشيم
شايد زمين دوباره سبز شد



اصلا بياييم بيشعور باشيم
احترام نگذاريم
الان سالها از انقلاب صنعتي ميگذرد
و شايد كمي بيشتر يا كمتر كه انسان فهميده بايد احترام هم بگذارد
حالا نكنيم
بيشعور باشيم
شايد زمين دوباره سبز شد

___

2015-04-25 19:13:14 (0 comments, 0 reshares, 14 +1s)Open 

I just peed.
- We really respect the way u pee, but in fact... Blah blah blah

I just peed.
- We really respect the way u pee, but in fact... Blah blah blah___

2015-04-25 19:08:54 (0 comments, 0 reshares, 20 +1s)Open 

بياييم به بولشت هاي هم لاقل احترام نگذاريم

بياييم به بولشت هاي هم لاقل احترام نگذاريم___

2015-04-25 17:47:51 (4 comments, 0 reshares, 29 +1s)Open 

جايي براي لالايي پيرمردها نيست

جايي براي لالايي پيرمردها نيست___

2015-04-25 17:32:37 (0 comments, 0 reshares, 24 +1s)Open 

بايد منتظر ساعت يازده باشم
مثل بچه مدرسه اي ها كه منتظر صداي زنگ خونه هستن
كه تا صب رو وسيله بازي شهربازي خواب ها بمونم
كه نپرم،
كه پرت نشم
كه تا آخر كمربندم بسته بمونه

بايد منتظر ساعت يازده باشم
مثل بچه مدرسه اي ها كه منتظر صداي زنگ خونه هستن
كه تا صب رو وسيله بازي شهربازي خواب ها بمونم
كه نپرم،
كه پرت نشم
كه تا آخر كمربندم بسته بمونه___

2015-04-25 17:19:13 (4 comments, 0 reshares, 8 +1s)Open 

: )

https://soundcloud.com/morakabian/wiusnrr3bz1m

: )

https://soundcloud.com/morakabian/wiusnrr3bz1m___

2015-04-25 16:07:26 (3 comments, 0 reshares, 40 +1s)Open 

آدم از ترس پريدن از خواب و بدخواب شدن بعدشم نميتونه زود بخوابه لاقل

آدم از ترس پريدن از خواب و بدخواب شدن بعدشم نميتونه زود بخوابه لاقل___

2015-04-25 15:49:40 (1 comments, 0 reshares, 14 +1s)Open 

ميتونم تو دستگاه پخش موسيقيم فقط همين دوتا موسيقي رو بذارم و با همين دوتا موسيقي پير بشم.

يوكي اونا
https://www.dropbox.com/s/1x36j6z9dfywzau/unknown%20-%20yuki%20onna.mp3?dl=0

براي آلينا
https://www.dropbox.com/s/j5n8y8cs4go31rr/Arvo%20Part%20-%20Fur%20Alina.mp3?dl=0

ميتونم تو دستگاه پخش موسيقيم فقط همين دوتا موسيقي رو بذارم و با همين دوتا موسيقي پير بشم.

يوكي اونا
https://www.dropbox.com/s/1x36j6z9dfywzau/unknown%20-%20yuki%20onna.mp3?dl=0

براي آلينا
https://www.dropbox.com/s/j5n8y8cs4go31rr/Arvo%20Part%20-%20Fur%20Alina.mp3?dl=0___

2015-04-25 12:52:00 (1 comments, 0 reshares, 22 +1s)Open 

هیچی عزیزم هیچی...


خودخواهانه اگر بخواهم تحليل كنم، تلاش ما براي نگاه داشتن ديگران در كنار خودمان، در بهترين شرايط، چيزي نيست جز تلاش براي حفظ بقاياي آن گونه اي از زندگي كه به آن دل بسته ايم و در متوسط ترين شرايط، كوشش براي جلوگيري از تغيير چيزي كه بدان "عادت" كرده ايم.
بعد از آن آدمها، اگر صرفا مقلداني نبوده باشيم كه ادا در مي آورده ايم، احتمالا باز هم كتاب خواهيم خواند، فيلم خواهيم ديد، كوبيده و ميگو به بدن خواهيم زد، قهوه خواهيم نوشيد، بر سر انتخابات و ويتگنشتاين و سعدي و "خبرويژه"هاي كيهان بحث خواهيم كرد، دوست خواهيم داشت و احتمالا، به احتمال زياد، خواهيم رقصيد. اما چيزي كه اين وسط حسرتش را خواهيم خورد، چيزي نيست جز "كيفيت". 
كيفيت همان عنصري است كه سبك زندگي ما را تغيير مي دهد؛ حتي اگر چارچوبهايش به همان گونه اي باقي بماند كه پيش از اين بود.
از بيرون كه نگاهمان كنند خواهند گفت: "اين كه زندگي اش فرقي نكرد؛ اتفاقا برايش... more »

هیچی عزیزم هیچی...


خودخواهانه اگر بخواهم تحليل كنم، تلاش ما براي نگاه داشتن ديگران در كنار خودمان، در بهترين شرايط، چيزي نيست جز تلاش براي حفظ بقاياي آن گونه اي از زندگي كه به آن دل بسته ايم و در متوسط ترين شرايط، كوشش براي جلوگيري از تغيير چيزي كه بدان "عادت" كرده ايم.
بعد از آن آدمها، اگر صرفا مقلداني نبوده باشيم كه ادا در مي آورده ايم، احتمالا باز هم كتاب خواهيم خواند، فيلم خواهيم ديد، كوبيده و ميگو به بدن خواهيم زد، قهوه خواهيم نوشيد، بر سر انتخابات و ويتگنشتاين و سعدي و "خبر ويژه"هاي كيهان بحث خواهيم كرد، دوست خواهيم داشت و احتمالا، به احتمال زياد، خواهيم رقصيد. اما چيزي كه اين وسط حسرتش را خواهيم خورد، چيزي نيست جز "كيفيت". 
كيفيت همان عنصري است كه سبك زندگي ما را تغيير مي دهد؛ حتي اگر چارچوبهايش به همان گونه اي باقي بماند كه پيش از اين بود.
از بيرون كه نگاهمان كنند خواهند گفت: "اين كه زندگي اش فرقي نكرد؛ اتفاقا برايش بهتر شد؛ سر و مر و گنده كتاب مي خواند و فيلم مي بيند و كوبيده مي لمباند و مي رقصد. وضع جيبش هم كه توپ شده. دورش هم كه شلوغتر است. پس خوشي زير دلش را غلغلك داده". اما نخواهند دانست كه اين اندوه، اين ملال، جنسش هراس از آينده و پناه بردن به گذشته موهومي كه قرار است امنيت بيافريند و از هيبت ناشناخته ها مصونمان بدارد نيست. پوست آدميزاد كلفت تر از اين حرف هاست. كنار مي آيد؛ با همه چيز كنار مي آيد. ما نمي ميريم. دق نمي كنيم. حتي زندگيمان را با رفتن كسي تعطيل نمي كنيم. شايد هم موفقتر و پيروزتر، دروازه هاي فردا را فتح كنيم. اما لا و لوي اين زيستن ها و موفقيت ها و پيروزي ها و قهوه خوردن ها و رقصيدن ها و دوست داشتن ها، پنهان و يواشكي، ياد آن كيفيت از دست رفته مي افتيم، انگشتهاي پايمان گر مي گيرد، قلبمان مچاله مي شود، پلكمان خيس مي شود، نفسمان بند مي آيد و در جواب ديگريِ ديگري كه در برابرمان ايستاده و مي پرسد: "چي شد؟"، مي گوييم: "هيچي عزيزم، هيچي".

حمیدرضا ابک___

2015-04-25 10:55:43 (0 comments, 0 reshares, 19 +1s)Open 

یه مغلطه‌ای که من همیشه می‌کنم اینه که دروغ گفتن فرق داره با راستش رو نگفتن یا این که بعضی چیزا حریم خصوصیه آدمه و کسی نباید ازش چیزی بپرسه. و اگه پرسید تو دلیلی نداره جواب بدی. اینکه اگه کار غلطی نمی‌کنم دلیل هم نداره هی ازم بپرسن چیکار می‌کنی. مساله اینه که غلط ترین کار همین نگفتنه. همه‌ی کارهای خوب که می‌کنید و کارهای بدی که نمی‌کنید رو بی‌‍ارزش می‌کنه. همون که میگه ها، وقتی در آسمان دروغ وزیدن می‌گیرد و الی آخر.

همیشه یه نفر تو زندگی آدم هست که باهاش نباید ازین مغلطه‌ها کرد. به هیچ وجه نبایدکرد، چون اون وقت از دست میره و کسی که توی همچین جایگاهی هست که باهاش نباید ازین مغلطه‌ها کرد وقتی از دست رفت، جایگاهش رو هم با خودش می‌بره. یعنی یه جای خالی تا همیشه توی زندگی شما باقی خواهد موند و مطمئن باشید هزاران چیز هم دم به دیقه و تا همیشه (نه برای چن ماه و چن سال محدود) جلوی چشم‌تون سبز میشه که این جای خالی رو به روتون بیاره، به یادتون بیاره.

 من متاسفانه هی کردم این کار رو. این مغلط... more »

یه مغلطه‌ای که من همیشه می‌کنم اینه که دروغ گفتن فرق داره با راستش رو نگفتن یا این که بعضی چیزا حریم خصوصیه آدمه و کسی نباید ازش چیزی بپرسه. و اگه پرسید تو دلیلی نداره جواب بدی. اینکه اگه کار غلطی نمی‌کنم دلیل هم نداره هی ازم بپرسن چیکار می‌کنی. مساله اینه که غلط ترین کار همین نگفتنه. همه‌ی کارهای خوب که می‌کنید و کارهای بدی که نمی‌کنید رو بی‌‍ارزش می‌کنه. همون که میگه ها، وقتی در آسمان دروغ وزیدن می‌گیرد و الی آخر.

همیشه یه نفر تو زندگی آدم هست که باهاش نباید ازین مغلطه‌ها کرد. به هیچ وجه نباید کرد، چون اون وقت از دست میره و کسی که توی همچین جایگاهی هست که باهاش نباید ازین مغلطه‌ها کرد وقتی از دست رفت، جایگاهش رو هم با خودش می‌بره. یعنی یه جای خالی تا همیشه توی زندگی شما باقی خواهد موند و مطمئن باشید هزاران چیز هم دم به دیقه و تا همیشه (نه برای چن ماه و چن سال محدود) جلوی چشم‌تون سبز میشه که این جای خالی رو به روتون بیاره، به یادتون بیاره.

 من متاسفانه هی کردم این کار رو. این مغلطه رو، این راست نگفتن  رو. خیلی کار پست و زشتیه، باعث میشه شما احترامت و اعتمادت از بین بره و احترام و اعتماد پل ارتباطه، احترام که از بین بره، اعتماد که از بین بره، دیگه هیچ پلی نیست و پل که نباشه به تبعش ارتباطی نیس. می‌بینین؟ پل کلن از بین میره، نه که پل هست و آدم اون ور پل نیست، نه. پل کلهم اجمعین نابود میشه و دنیا پر میشه از نشونه‌هایی که تو رو یاد پل و اون ور پل میندازن و دیگه خودتم برای خودت هیچ احترام و ارزشی قائل نیستی. حرف زدن ازین چیزا وقتی در مورد خودته کار سختیه، خیلی سخته، اما خب، گفتنش باعث شاید بشه یه نفر هم که داره همچین کاری می‌کنه، بس کنه. بتونه بس کنه، خودش رو دوست داشته باشه و بس کنه، به خودش احترام بذاره و بس کنه. به خودش رحم کنه و بس کنه. که خب همونم خوبه.___

2015-04-24 20:41:27 (0 comments, 1 reshares, 45 +1s)Open 

تو مثل همین چاقو می مانی
سلاحی اما سرد
می کشی و گرم نمی شوم

تو مثل همین چاقو می مانی
سلاحی اما سرد
می کشی و گرم نمی شوم___

2015-04-24 19:47:00 (5 comments, 0 reshares, 19 +1s)Open 

املت هستن
شهید پرور هستن
: ))

ذکر شیخ ابوعثمان آریانا و مولانا مسعود بن حسین ذاکر طیار فلانی ملقب به +Aryan Fella 
آن مراد رندان، آن صاحب فرمان، آن پناه یاران، آن دلیل و برهان، آن ذاکر در آشکار و نهان، آن محمود کهان و مهان، آن کعبه‌ی زائران محبوب، آن جاذب و مجذوب، آن دلیل و مطلوب، آن ستار عیوب گمراهان و هادی در خفا، آن طایر ارض از پیچ شمرون تا حیفا، آن دست اجابتش در پیش و اندوهش در غفا، آن ولی و مولا، آن گوینده‌ی سخنانی چون در و زمرد و طلا، آن نایل به مقامات اولا، آریانا فلا.
روایت است شیخ طبق روال شیوخ در بیابانی می‌رفت مریدی دست و روی ناشسته گف یا مولایی چه حکمت است که همه شیوخ به راه بیابان می‌روند؟ فرمود:
حروف سايه ها را ميخوانم
سايه تو شكسته
مثل سين
سايه من دال
كنار هم ايستاده اما سديم
عرض کرد: خب جنگل هم سایه دارد قربان. فرمود:
گاهي نميشه.
عرض کرد شیخ این چگونه منطق بود؟ فرمود:
تحليلت را زمين بگذار
مرید هرچه گشت تحلیلش را نیافت چنان به دور باطل افتاد که مجنون گشت و راه بیابان گرفت منتها با دو درجه اختلاف ساعتگرد نسبت به شیخ و اینا.
و گویند با مریدان به جنگلی رسیدند شوریده‌ای آمد حرف بزند شیخ فرمود:
نه بر خلاف جریان آب حرکت کردن
بلکه عوض کردن مسیر حرکت آب
به بالا دست حتی
جایی که دست خیال میرسد تنها
شوریده راه غار گرفت. شیخ فرمود:
یک روزی میاد که انسان تمام هنرهای مدرن رو دور میریزه و برمیگرده روی غار تصویر گاو میکشه
شوریده برگشت سمت جنگل شیخ فرمود:
میری یه جوری برو
که رفتنت تاثیر پروانه ای نداشته باشه
شوریده گهگیجه گرفت به موهوم راهِ پراگنده گویی گرفت. نورالدین ابومحمد وحید تیلکی رضی الله عنه در آن جمع بود گفت یا شیخ چه می‌گوید؟
فرمود: با خویشتنِ خویش می‌گوید
داري كجا ميري؟
- تو خودم
مریدان را جمله وقت خوش گشت و درخویش رفتند و جمعی پادماده پدید آمد که توضیح فیزیکی آن از حوصله‌ی این تذکره خارج است.
و بر جامع شیراز مهرویی بر شیخ نگاه دلبرانه فگند شیخ فرمود:
هشت ساله می شوم با تو
مرا ظهر تابستان می بری بازار بزرگ تهران
دستم را ول می کنی
آن سیمین بر عرض داشت: دستم گیر!
فرمود:
من اشتباهم
مرا مرتكب شو
عرض کرد مرا راه خدا ترسی بیاموز.
فرمود:
دارم نمی ترسم
عرض کرد نگاه تو زخم عشق بر دلم زد کیستی ؟
فرمود:
تقصیر من چیه که تو رویاهام تو زمین خوردی و زانوت زخم شد؟
آن جمیله چون آگاهی شیخ بر عشق تنی‌اش را فهمید راه خویش گرفت و رفت.
شیخ آهی کشید و فرمود:
من حتي حاضر بودم يك هفته آي پادم رو بدم دستت باشه
مریدی نعره برزد که کبابم کردی.
فرمود:
من خودم كمربند مشكي نيمرو دارم
جمله بازاریان را وقت خوش گشت و بسیار خلعت و نعمتش دادند. رضی الله عنهم اجمعون.
پس شیخ ادامه داد:
مشکل ما انسان ها اینه که فکر میکنیم ناپلئونی رو باید با تمام لایه هاش، یکجا بخوریم
در صورتی که اون هم یه آدم مثل پیازِ و باید لایه لایه خورده بشه
منتها چون بازاریان خلعت و نعمتشان تمام گشته بود به یک مرسی بسنده کردند. و شیخ راه خانقاه گرفت.
و نزدیک شب یکی از همسایگان به محضر شیخ آمد در گوششان عرضه‌ای داشت و برفت. مریدی پرسید چه گفت که چنین برآشفی مهترا؟ فرمود:
اومده میگه: خسته نشدی از صب داره میگه "دیگه دل با کسی نیست"؟
مریدی گفت خسته نشده‌اید؟
فرمود:
ما بايد شب ها بخوابيم،
خواب ببينيم كه خوب شده ايم
براي ادامه دادن به خستگي هايمان در روز بعد
جمعی آهنگ خواب کردند. شیخ فرمود:
بدی خواب اینه که ساعت داره
و گویند از آن تاریخ به چهل شبانه روز کسی پلک بر هم ننهاد. رحمة الله علیه.
- - -
مطلب مشابه:
https://plus.google.com/u/0/+FerFeriii/posts/e95ngdYVQVt
#تذکره_الپلاس   #تذکرة_الپلاس  ___املت هستن
شهید پرور هستن
: ))

2015-04-24 18:21:56 (0 comments, 5 reshares, 63 +1s)Open 

هشت ساله می شوم با تو
مرا ظهر تابستان می بری بازار بزرگ تهران
دستم را ول می کنی

هشت ساله می شوم با تو
مرا ظهر تابستان می بری بازار بزرگ تهران
دستم را ول می کنی___

2015-04-24 13:42:10 (0 comments, 0 reshares, 32 +1s)Open 

نه بر خلاف جریان آب حرکت کردن
بلکه عوض کردن مسیر حرکت آب
به بالا دست حتی
جایی که دست خیال میرسد تنها

نه بر خلاف جریان آب حرکت کردن
بلکه عوض کردن مسیر حرکت آب
به بالا دست حتی
جایی که دست خیال میرسد تنها___

2015-04-24 13:26:15 (1 comments, 0 reshares, 56 +1s)Open 

یک روزی میاد که انسان تمام هنرهای مدرن رو دور میریزه و برمیگرده روی غار تصویر گاو میکشه

یک روزی میاد که انسان تمام هنرهای مدرن رو دور میریزه و برمیگرده روی غار تصویر گاو میکشه___

2015-04-24 07:28:49 (0 comments, 0 reshares, 23 +1s)Open 

هی بلوندی،

گر نیک بنگری، اونی که از خودراضیه، هیچ و اصن هم از خودش راضی نیس

هی بلوندی،

گر نیک بنگری، اونی که از خودراضیه، هیچ و اصن هم از خودش راضی نیس___

2015-04-23 21:49:34 (0 comments, 0 reshares, 27 +1s)Open 

حروف سايه ها را ميخوانم
سايه تو شكسته
مثل سين
سايه من دال
كنار هم ايستاده اما سديم

حروف سايه ها را ميخوانم
سايه تو شكسته
مثل سين
سايه من دال
كنار هم ايستاده اما سديم___

2015-04-23 18:21:23 (3 comments, 0 reshares, 43 +1s)Open 

"چقدر من همیشه منتظر بودم، تو یا خسته بودی یا مست بودی یا مهمونی بودی یا یه قبرستون دیگه"

میتونست دیالوگ فیلم باشه 

"چقدر من همیشه منتظر بودم، تو یا خسته بودی یا مست بودی یا مهمونی بودی یا یه قبرستون دیگه"

میتونست دیالوگ فیلم باشه ___

2015-04-23 18:14:38 (0 comments, 0 reshares, 31 +1s)Open 

دوست داشتند همان زمستان تهران است
سه نیمه شب برفی

دوست داشتند همان زمستان تهران است
سه نیمه شب برفی___

2015-04-23 18:11:01 (0 comments, 0 reshares, 22 +1s)Open 

گاهی آدم به هیچ که می‌اندیشد، می‌بیند هیچ تا وقتی هیچ است که هیچ باشد. نباشد. چیزی که هست، هیچ نیست. به هیچ نمی‌توان اندیشید. یعنی اگر یک چیزی باشد به نام هیچ، که به حقیقت بخواهد هیچ باشد، تنها در خارج از قلمرو و قدمرو اندیشه می‌تواند بود.

گاهی آدم به هیچ که می‌اندیشد، می‌بیند هیچ تا وقتی هیچ است که هیچ باشد. نباشد. چیزی که هست، هیچ نیست. به هیچ نمی‌توان اندیشید. یعنی اگر یک چیزی باشد به نام هیچ، که به حقیقت بخواهد هیچ باشد، تنها در خارج از قلمرو و قدمرو اندیشه می‌تواند بود.___

2015-04-23 16:57:17 (0 comments, 0 reshares, 5 +1s)Open 

قصه‌های پریان پیشتختخوابی، برای بچه‌های خوب

 یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود یه چوپونی نشسته بود زیر سایه‌ی بیدی، از همونا که روی شمدا عکسش هست و یه پیرمردی پیاله به دست زیر نشسته. چوپونه نی بلد نبود بزنه، صدای خوبی هم نداشت که بزنه زیر آواز، گوسفندای اهالی ده رو می‌آورد می‌چروند و شب هم بر می‌گردوند به آغل مشترک. توی روستای اینا آخه سیستم این بود که یه روزی اومدن گفتن آقا هر کی هر چند تا گوسفند داره، حالا چه یکی، چه ده تا، بیاد اینا همه رو بکنیم یه گله، عوایدش هم مشترک، یه آغل مشترک هم داشتهباشن، این وسط یکی بود که صفر گوسفند داشت و در نهایت همونم شد چوپون این گوسفندا.
 
خلاصه، می‌گفتیم، چوپونه نشسته بود زیر درخت و داشت فکر می‌کرد که عی بابا، هیچ هنری که باقی چوپونا دارن این نداره، نه آوازی بلده بخونه، نه نی‌ای بلده بزنه، هیچی. همین طور غرق توی این افکار بود که یه فکری زد به سرش. پا شد و از درخت بید رفت بالا و شروع کرد داد زدن که گرگ گرگ گرگ! آقا ملت که گوسفنداشون دست این... more »

قصه‌های پریان پیشتختخوابی، برای بچه‌های خوب

 یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود یه چوپونی نشسته بود زیر سایه‌ی بیدی، از همونا که روی شمدا عکسش هست و یه پیرمردی پیاله به دست زیر نشسته. چوپونه نی بلد نبود بزنه، صدای خوبی هم نداشت که بزنه زیر آواز، گوسفندای اهالی ده رو می‌آورد می‌چروند و شب هم بر می‌گردوند به آغل مشترک. توی روستای اینا آخه سیستم این بود که یه روزی اومدن گفتن آقا هر کی هر چند تا گوسفند داره، حالا چه یکی، چه ده تا، بیاد اینا همه رو بکنیم یه گله، عوایدش هم مشترک، یه آغل مشترک هم داشته باشن، این وسط یکی بود که صفر گوسفند داشت و در نهایت همونم شد چوپون این گوسفندا.
 
خلاصه، می‌گفتیم، چوپونه نشسته بود زیر درخت و داشت فکر می‌کرد که عی بابا، هیچ هنری که باقی چوپونا دارن این نداره، نه آوازی بلده بخونه، نه نی‌ای بلده بزنه، هیچی. همین طور غرق توی این افکار بود که یه فکری زد به سرش. پا شد و از درخت بید رفت بالا و شروع کرد داد زدن که گرگ گرگ گرگ! آقا ملت که گوسفنداشون دست این بود سراسیمه دوییدن اومدن ببینن چی شده. ولی چی دیدن؟ گوسفندا در حال چریدن و چوپونم بالای درخت. بش گفتن: چی بوده جریان؟ کو گرگ؟ چوپونه گفت حالا که بالای درختم، عصری که برگشتم براتون میگم.
 
عصری که چوپون گوسفندا رو برد توی آغل، رفت سمت قهوه‌خونه‌ی روستا و نشست پشت میز و یه چایی قلیون براش آوردن و ملت هم منتظر که چی شده. چوپونه شروع کرد که بله، آقا من نشسته بود زیر درخت که یهو دیدم از پشت بوته‌ها یه صدایی میاد، خوب که دقت کردم دیدم یه جفت گوش سیاه دارن تکون می‌خورن، بعد از لای بوته‌ها یه پوزه‌ای اومد بیرون، اون موقع بود که رفتم بالای درخت و داد زدم گرگ گرگ، تا شما بیاین، گرگه اتفاقا از پشت بوته‌ها اومد بیرون و گفت بم که فقط اومده بود باهام حرف بزنه، بهم بگه گرگا دیگه نژادشون عوض شده، بعد گوشش رو نشونم داد که یه مقداری بزرگتر از حد معمول و نوک تیز شده بود. گفت گرگا از وقتی گوشاشون اینطوری شده دیگه گوسفند نمی‌خورن، دیگه تا اومدم بپرسم چی می‌خورن شما حمله کردین و گرگه هم فرار کرد و منم نفهمیدم چی شد.
 
فرداش دوباره چوپونه نشسته بود زیر درخت بید و داشت یه قل دو قل بازی می‌کرد و کتری شم روی آتیش در حال قل قل بود که یهو دوباره از جاش بلند شد و رفت بالای درخت و شروع کرد داد زدن که پلنگ پلنگ پلنگ! ملت هم دوباره آسیمه سر دویدن ببینن چه خبره، که باز دیدن گوسفندا در امن و امان می‌چرند و چوپون هم بالای درخته. بش گفتن چی شده؟ چوپونه گفت: حالا عصری میام بتون میگم، فعلا که خطر رفع شده.
 
عصری دوباره چوپونه رفت قهوه‌خونه و همه منتظر، گفت بشون که: آره دیگه، نشسته بودم زیر درخت بید و یه قل دو قل بازی می‌کردم که یه جفت پلنگ دیدم دارن میان سمتم، گفتم بشون چی شده؟ شمام اومدین بام صحبت کنید؟ نگام کردن، گفتم: چی شده خب؟ دارین منقرض میشین؟ می‌خوان چن تا گوسفند ببرین؟ باز دوباره نیگام کردن. گفتم: بابا چتونه؟! یه چیزی بگین خب. یهو یه قطره اشک از چشم یکی‌شون ریخت، از چشم همونی که مژه‌های بلندتری داشت. اون یکی که مژه‌هاش کوتاه‌تر بود تا اون اشکه اومد بیفته زمین روی اون استخون برآمده‌ی گونه که بود با زبونش لیسید و هنوز اشک معنی زبون رو نفهمیده بود که اون پلنگه که مژه‌هاش کوتاه‌تر بود تبدیل شد به یه عنکبوت. اون یکی پلنگه که اینو دید یه آنی مژه‌های بلندش رو تصویر کرد روی هم و چشماش رو بست و وقتی چشماش رو باز کرد شده بود یه شاهین. من خودم محو این اتفاق بودم که یهو شما سر رسیدین و پلنگه که شاهین شده بود، اون پلنگی که عنکبوت شده بود رو گرفت توی چنگال‌هاش و پرواز کرد رفت.
 
یکی از اهالی گفت: عه! پس اون شاهین که من دیدم پرید همین بود! لاقربتا! اون یکی گفت: توام دیدیش پس؟ من فک کردم خیالاتی شدم، آخه مراتع ما اصن شاهین نداشت. یکی دیگه گفت: عجب! من فک کرده بودم ساری چیزی باشه، نگو شاهین بوده پس. خلاصه بحث زیادی در گرفت و نهایت همه متعجب ازین ماجرای عجیبی که رفته بود به جناب چوپون.
 
فرداش که شد، چوپونه باز نشسته بود زیر درخت و داشت واس خودش فکر و خیال می‌کرد و گاهی هم پکی به چپقش می‌زد و با خودش فک می‌کرد اگه چپق کشیدن هم مث نی زدن مهارت خاصی می‌خواست باس چه خاکی تو سرش می‌ریخت که دوباره از جاش پا شد و از درخت رفت بالا و داد زد: بلوریا، بلوریا اومدن! بلووووووری‌هــــــــــــــــا اووووومدن! اهالی که از تنها چیزی که تا حد مرگ ترس داشتن بلوری‌ها بودن آروم آروم رفتن سمت مرتع و اون پشت حصارهای پناه گرفتن ببینن چه خبره، که دیدن بازم چوپونه بالای درخته و گوسفندا در صلح و صفا. یه کمی همون پشت منتظر موندن و بعد که دیدن خبری نیس، رفتن.
 
عصری که چوپونه رفت توی قهوه‌خونه همه دورش جمع شدن و سوال که بلوری‌ها چی شدن و چه خبر بود؟ چوپونه گفت: خوب منو تنها گذاشتینا، من اگه نبودم الان یه گوسفند براتون نمونده بود. گفتن ملت که بابا ما اومدیم، خبری نبود که، کسی نبود اصن! چوپونه گفت: شما اصن تا حالا بلوریا رو دیدین؟! ملت گفتن خب نه! گفت پس چی میگین؟! بلوری اسمش روشه، مث بلوره، ازین ورش اون ورش ملومه. شما که نمی‌بینین‌شون که. اینم که من دیدم‌شون، ندیدم‌شون که، حس کردم‌شون، نفس‌شون می‌خورد پشت گوشم، یکی دو تا نبودن که، صد تا، هزار تا، خیلی بودن. سریع رفتم بالای درخت، مونده بودم وسط زمین و آسمون نمی‌دونستم دست تنها چیکار کنم که یهو یه پرنده‌ای اومد نشست روی شاخه‎ی کناریم. یکی از اهالی گفت: چی بود؟ چی بود؟ چشمای همه اهالی دوخته شده بود به دهن چوپون، چوپونه گفت: اولش که نشناختم، بعد دیدم همون پلنگه‌س که شاهین شده بود. بهم گفت که چشمام رو ببندم، بعد بالش رو شروع کرد با یه صدای خاصی تکون دادن و حرکت پرهاش انگار کلمه میذاشت توی دهن من، دیگه توی حال خودم نبودم، نمی‌دونم چی گفت و چی گفتم، برگشتم به حال خودم دیدم اثری نیس از بلوریا. خیس عرق بودما، ولی گوسفندا همه سالم بودن و بلوریا هم رفته بودن.
 
خلاصه، چوپونه هر روز می‌رفت می‌نشست زیر درخت بید و بعد از چن تا چایی و یکی دو پک به چپق می‌رفت بالای درخت و داد بیداد می‌کرد و عصرم قضیه رو برای ملت تعریف می‌کرد. ملت دیگه اصن صبر نداشتن عصر بشه تا ببینن امروز چی داشته گوسفندای اینا رو می‌کشته و چوپونه چطور جلوش رو گرفته. اصن سر ماجرای هر روز شرط بندی می‌شد. ملت دیگه هر چی که داشتن و نداشتن شرط بسته بودن سر پیشبینی اتفاق‌هایی که برای چوپونه قرار بود بیفته، اما حتا یه بار هم کسی شرط رو نبرده بود، این بود که همه هی همه چیزشون رو به هم می‌باختن و مایملک مردم روستا می‌چرخید ازین خونه به اون خونه.
 
یه اتفاق عجیبی که داشت همزمان با همه‌ی اینا می‌افتاد کسی بش توجه نمی‌کرد این بود که گوش اهالی داشت تغییر حالت می‌داد، یه کم نوک تیزتر شده بود تهش، رفته بود سمت بالا، مث ساقه‌ی گل که میره سمت خورشید. هر روزی که میگذشت گوشا بیشتر تغییر حالت میداد و خم‌تر میشد سمت قصه‌های چوپون تا اینکه هزار و دو روز گذشت و ملت نشسته بودن توی قهوه‌خونه منتظر چوپون، ساعت شد شیش، هفت، هشت، اما خبری نبود از چوپون. ملت تا نه صبر کردن، هوا دیگه تاریک شده بود، اما نه از چوپون خبری بود نه از گوسفندا. ملت دیگه پا شدن رفتن تا مرتع، اما هیچی نبود، نه گوسفندی نه چوپونی.
 
همین طور با لب و لوچه‌ی آویزون ملت برگشتن روستا و تا صبح هیشکی نخوابید. صبحش اهالی از زن و مرد و پیر و جوون یکی یه کوله آذوقه و یه چوبدستی برداشتن و راه افتادن گشتن پی چوپون و گوسفندا. تا عصر گشتن و هیچی، دیگه خیلی گشنه‌شون شده بود، از دیروز هیچی نخورده بودن، سفره‌شون رو باز کردن که کمی غذا بخورن، اما هر چی می‌خوردن انگار نه انگار، سهمیه‌ی اون روز و فرداش و روز بعدش رو خوردن، اما گشنگی‌شون یه ذره هم کم نشد، دیگه توی شکم‌هاشون جا نبود، اما سیر نشده بودن که هیچ، گشنه‌تر هم شده بودن. هیچ نمی‌فهمیدن چرا سیر نمیشن آخه، تا همین چن روز پیش با یک پنجم همین غذا زمین شخم می‌زدن، کار می‌کردن، کاشت و داشت و برداشت به راه بود، حالا اما هیچی. همین طور بغل هم دراز کشیدن و چشماشون رو بستن. کسی اما خوابش نمی‌برد.
 
روزها همین طور میگذشت و نه غذا سیر می‌کرد و نه خواب می‌اومد. اول بچه‌ها، بعدش پیرترها و بعدتر جوون‌ترها یکی یکی از پا در می‌اومدن. از اهالی روستا دیگه هیچکس زنده نموند و قصه‌ی ما به سر رسید، کلاغه اما به خونه‌ش نرسید.
 
 ___

posted image

2015-04-23 10:11:25 (1 comments, 0 reshares, 20 +1s)Open 

DEATH BY HAMBURGER
David LaChapelle

DEATH BY HAMBURGER
David LaChapelle___

posted image

2015-04-23 10:08:44 (0 comments, 0 reshares, 16 +1s)Open 

THE HOUSE AT THE END OF THE WORLD
David LaChapelle

THE HOUSE AT THE END OF THE WORLD
David LaChapelle___

posted image

2015-04-23 10:06:37 (0 comments, 0 reshares, 13 +1s)Open 

ALL U CAN EAT
David LaChapelle

ALL U CAN EAT
David LaChapelle___

posted image

2015-04-23 10:00:20 (1 comments, 0 reshares, 22 +1s)Open 

JESUS IS MY HOMEBOY
David LaChapelle

JESUS IS MY HOMEBOY
David LaChapelle___

posted image

2015-04-23 09:58:53 (0 comments, 0 reshares, 8 +1s)Open 

AWAKENED
David LaChapelle

AWAKENED
David LaChapelle___

posted image

2015-04-23 09:51:50 (3 comments, 0 reshares, 16 +1s)Open 

EQUESTRIAN DREAMS
David LaChapelle

EQUESTRIAN DREAMS
David LaChapelle___

posted image

2015-04-23 09:47:39 (0 comments, 1 reshares, 37 +1s)Open 

Gas Shell
David LaChapelle

--
شاید مهمترین کشف اندی وارهول دیوید لاچاپل باشه

Gas Shell
David LaChapelle

--
شاید مهمترین کشف اندی وارهول دیوید لاچاپل باشه___

2015-04-23 08:49:16 (1 comments, 0 reshares, 21 +1s)Open 

انگار به زور دستاش رو گرفتن، ابروهاش رو برداشتن و بعد تازه فهمیدن پسر بوده
ختنه ش هم کردن

انگار به زور دستاش رو گرفتن، ابروهاش رو برداشتن و بعد تازه فهمیدن پسر بوده
ختنه ش هم کردن___

2015-04-23 08:36:09 (9 comments, 0 reshares, 30 +1s)Open 

اومده میگه: خسته نشدی از صب داره میگه "دیگه دل با کسی نیست"؟

اومده میگه: خسته نشدی از صب داره میگه "دیگه دل با کسی نیست"؟___

2015-04-23 08:34:52 (0 comments, 0 reshares, 14 +1s)Open 

یک نظامی است که قول ها به خودشان عمل نمی کنند و بدقول ها را زیر سوال میبرند و آنها را بی اعتبار می کنند.
این قول های بی پایه و اساس تعداد بدقول ها و بی اعتمادی ها را زیاد کرده اند.

یک نظامی است که قول ها به خودشان عمل نمی کنند و بدقول ها را زیر سوال میبرند و آنها را بی اعتبار می کنند.
این قول های بی پایه و اساس تعداد بدقول ها و بی اعتمادی ها را زیاد کرده اند.___

2015-04-22 21:35:55 (0 comments, 0 reshares, 26 +1s)Open 

آدمی که آدم نشود 
آدم نیست.

آدمی که آدم نشود 
آدم نیست.___

2015-04-22 19:43:26 (1 comments, 0 reshares, 44 +1s)Open 

از این مدل چشما فقط یه جفت داریم
مراقب باشین

از این مدل چشما فقط یه جفت داریم
مراقب باشین___

2015-04-22 08:08:10 (11 comments, 0 reshares, 58 +1s)Open 

مشکل ما انسان ها اینه که فکر میکنیم ناپلئونی رو باید با تمام لایه هاش، یکجا بخوریم
در صورتی که اون هم یه آدم مثل پیازِ و باید لایه لایه خورده بشه

مشکل ما انسان ها اینه که فکر میکنیم ناپلئونی رو باید با تمام لایه هاش، یکجا بخوریم
در صورتی که اون هم یه آدم مثل پیازِ و باید لایه لایه خورده بشه___

2015-04-21 21:01:17 (0 comments, 0 reshares, 32 +1s)Open 

يادم هست آخرين باري كه تاب داشتيم.
برعكس روي تاب دراز كشيده بودم و تاب ميخوردم كه ناگهان ميله محافظ تاب روي بينيم فرود اومد و بينيم باد كرد.
نوجوون بوديم اون وقتا.
اين آخرين باري بود كه تاب داشتيم.
از اون زمان به بعد بي تابيم.
بي تابم.



يادم هست آخرين باري كه تاب داشتيم.
برعكس روي تاب دراز كشيده بودم و تاب ميخوردم كه ناگهان ميله محافظ تاب روي بينيم فرود اومد و بينيم باد كرد.
نوجوون بوديم اون وقتا.
اين آخرين باري بود كه تاب داشتيم.
از اون زمان به بعد بي تابيم.
بي تابم.

___

2015-04-21 17:52:45 (3 comments, 0 reshares, 36 +1s)Open 

گاهي نميشه.

گاهي نميشه.___

2015-04-21 15:39:37 (1 comments, 0 reshares, 44 +1s)Open 

من اشتباهم
مرا مرتكب شو

من اشتباهم
مرا مرتكب شو___

2015-04-20 20:10:38 (1 comments, 0 reshares, 47 +1s)Open 

ما بايد شب ها بخوابيم،
خواب ببينيم كه خوب شده ايم
براي ادامه دادن به خستگي هايمان در روز بعد

ما بايد شب ها بخوابيم،
خواب ببينيم كه خوب شده ايم
براي ادامه دادن به خستگي هايمان در روز بعد___

2015-04-20 19:33:12 (2 comments, 0 reshares, 47 +1s)Open 

جايزه بي رحم ترين ساعت هم تعلق مي گيرد به
ساعت 00:00
كه به بي رحمانه ترين شكل ممكن گذر عمر رو ياد آوري كرد

جايزه بي رحم ترين ساعت هم تعلق مي گيرد به
ساعت 00:00
كه به بي رحمانه ترين شكل ممكن گذر عمر رو ياد آوري كرد___

2015-04-20 18:47:52 (1 comments, 0 reshares, 32 +1s)Open 

من حتي حاضر بودم يك هفته آي پادم رو بدم دستت باشه

من حتي حاضر بودم يك هفته آي پادم رو بدم دستت باشه___

2015-04-20 16:28:44 (1 comments, 0 reshares, 37 +1s)Open 

داري كجا ميري؟
- تو خودم

داري كجا ميري؟
- تو خودم___

Buttons

A special service of CircleCount.com is the following button.

The button shows the number of followers you have directly in a small button. You can add this button to your website, like the +1-Button of Google or the Like-Button of Facebook.






You can add this button directly in your website. For more information about the CircleCount Buttons and the description how to add them to another page click here.

Aryan FellaCircloscope